تبلیغات
روایت شهید - شهید محمد توسلی
شهید محمد توسلی
     سردار شهید محمد توسلی

سمت : قائم مقام سپاه مریوان

فرزند : عباس

ولادت : 1337

شهادت :  1359/07/08

محل شهادت : تنگه گاران محور مریوان

نوع شهادت : ---

مزار شهید در قطعه ای از بهشت (بهشت زهراء س

قطعه : 24                   ردیف : 45               شماره :08


مختصری از زندگینامه شهید محمد توسلی
از بچه های با حال خانی آباد بودم؛ قد بلند، هیکل ورزیده و چهره جذابی دارم؛ با آن موهای مجعد و در هم بر هم، ریش انبوه و چشمان درشت و نافذ.

... هشتم مهر ماه سال 1359 در تنگه گاران – محور مریوان – به دست شقی ترین افراد به شهادت رسیدم.
در 16 سالگی، پدرم را از دست داده و از آن زمان تنها نان آور خانواده 5 نفرمان بوده و ضمن کار در مغازه شیشه بری، به درس هم ادامه دادم و در آن زمان ، دانشجوی رشته عکاسی و طراحی دانشگاه تهران بودم. در روزهای انقلاب، هنگام پخش اعلامیه و شعار نویسی، بارها تا مرز دستگیری توسط مامورین رژیم پیش رفته و چطور با زحمت از دست آنان فرار کرده و در ایام پس از ورود حضرت امام در درگیری مسلحانه با سربازان گارد شاهنشاهی به شدت مجروح شدم. از اولین روزهای تشکیل سپاه وارد آن شده و در دوره اول با برادر احمد آشنا شدم و حسابی با هم رفیق بودیم. خیلی به حاج احمد علاقه دارم و از اخلاق و روحیه او همین یک کلام، که عاشقش بودم.
در سنندج، بانه، بوکان و پاوه با هم بودیم و همیشه به ارتباط تنگاتنگی که بین من و حاج احمد بود،
بعد از اینکه حاج احمد برای اولین بار فرماندهی گروهی از نیروهای سپاه را بر عهده گرفت، من حکم دست راست او را داشتم تا زمانی که از پاوه به سمت مریوان حرکت کردیم.
صبح روز شهادتم به جنگلهای اطراف نگاهی کردم و گفتم: فلانی، امروز این جنگل ها یک جور عجیبی چشمک می زند. پس از پاکسازی شهر حاج احمد فرمانده سپاه مریوان شد و من هم مثل همیشه معاون و دست راست او.
اولین عملیاتی که پس از استقرار در پاوه، انجام دادیم «عملیات نور یاب» بود. با هدف آزاد سازی قلعه ای به همین نام، فرماندهی این عملیات را من برعهده گرفتم.
... تا اینکه روز هشتم مهر ماه قرار شد یک ستون نظامی از مریوان به کرمانشاه برود. حاج احمد، من را به همراه تعدادی از ارتشی ها و چند نفر از پاسداران برای تامین جاده فرستاد، من آن روز حال عجیبی داشتم، از صبح خنده از لبم محو نشده بود. با این وجود،خبر کمین زدن به نیروها در تنگه گاران و اینکه تعداد شهدا قابل توجه است در شهر پیچید.
... وقتی وانتی که حامل شهدا و مجروحین بود سر رسید، برای دوستانم منظره جان سوزی بود. شهدا و مجروحین را با عجله روی هم انداخته بودند و خون از قسمت بار وانت سرازیر بود.
یک به یک شروع کردند به انتقال شهدا؛ دو الی سه پیکر بیشتر نمانده بود که متوجه جسم بی جان من شدند که کف وانت دراز شده و تمام صورت و محاسنم را خون پوشانده بود. مدتی بهت زده سر به دیوار گذاشته بودند. گوشم پر بود از صدای هیاهو و گریه که ناگهان کسی در حالی که با دست بر سرش می زد یا حسین گویان و به سرعت از مقابلم گذشت و وارد بیمارستان شد. حاج احمد بود، برگشت. بلند و محکم گفت: محمد شهید شده.
حاج احمد همان جا به دیوار تکیه داد و نشست، سرش را میان دستش گرفت و بلند ناله کرد. برای اولین بار بود که بچه ها گریه او را می دیدند؛ بی پروا هق هق می کرد. به کمک چند نفر از بچه ها بلندش کردند؛ نمی توانست سر پا بایستد، دائم می گفت: محمد! جواب مادرت را چی بدم.
و یک دفعه خودش را از دست بچه ها رها کرد و به سمت سردخانه دوید. هنگامه عجیبی بود، هر کس در گوشه ای به دیوار تکیه داده بود و زاری می کرد. احمد دست برد و کشوی سردخانه را بیرون کشید، تمام شهدا را به دلیل کمبود جا روی هم گذاشته بودند و من هم در بین آنها بودم، دستانش را بر دور آنها حلقه کرد و سرش را روی صورت من گذاشت و بلند و سوزناک گریه کرد. همه گرد سردخانه جمع شده بودند، حتی کردهایی که آنجا بودند با دیدن این صحنه به ما پیوستند و همگی با هم اشک می ریختند. دیگر هیچگاه ندیدند که احمد برای شهادت کسی چنین کاری را تکرار کند. با وجود اینکه همیشه به ما تذکر می داد برای شهدا در مقابل مردم محلی گریه نکنیم آن روز بی ملاحظه بر پیکر خونین من نوحه سرایی کرد و اشک ریخت.

بعد از آن هر بار به تهران می آمدند و به بهشت زهرا می رفتند، حاج احمد بر مزار من می آمد و آرام اشک می ریخت، به خصوص آخرین مرتبه ای که پیش از سفر بی بازگشتش به لبنان به بهشت زهرا آمد، مدت زیادی در کنار قبر من زانو زد و گریه کرد.
حالا هم هر وقت دلتان برای حاج احمد یا من تنگ می شود، سری به قطعه 24 بزنید و با من درد دل کنید،...
روایت شهید              
روحش شاد ویادش گرامی
ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 3 دی 1393ساعــت05:01 ب.ظ تــوسط محمد رستمی | نظرات ()
زیارت عاشورا

RSS

جلوگیری از کپی کردن مطالب

ابزار هدایت به بالای صفحه

پیغام ورود و خروج